داستان کوتاهتیتر یک

کتاب های لعنتی مرا ول کنید

کتاب های لعنتی مرا ول کنید

نویسنده: سالار سنچولی

پدرم همیشه می‌گفت: «این کتاب‌هایی که می‌خوانی، برایت آب و نان نخواهد شد.» خدا رحمتش کند، راست می‌گفت. خدابیامرز دلش می‌خواست من بروم پی کاری درست و حسابی و نان و آب‌دار.

می‌گفت: «برو مکانیکی، صافکاری، نقاشی، چیزی تا بعد بتونی ازش پول دربیاری.» اما من عشق کتاب بودم و این حرف‌ها برایم اهمیت نداشت.

در همان دوران، پسرخاله‌ام به‌طور حرفه‌ای فوتبال را دنبال می‌کرد. حالا باید اوضاعش را می‌دیدی؛ البته او فوتبالیست نشد و همان روزها مسیرش را به سمت دلالی بازیکن تغییر داد و دیگر توپ تکانش نمی‌داد. او که بارش را بسته و رفته بود، من هم با سی سال سن یک کتاب‌فروش ساده بودم که حتی مغازه‌اش هم مال خودش نبود.

از همه بدتر، کل سودش از کتاب‌های کمک‌آموزشی بود. اوضاع اصلاً خوب پیش نمی‌رفت و مشتری درست و حسابی هم نبود. اکثر کسانی که می‌آمدند یا دنبال ماگ بودند یا بازی فکری یا کتاب‌های زرد. کتاب‌خوان‌های واقعی اکثراً اوضاعشان مثل من بود و آن‌چنان وضعشان خوب نبود که بخواهند هر روز کتاب بخرند.

آدم‌های عجیب و غریب هم کم نمی‌آمدند. مثلاً یک‌بار یک نفر وارد مغازه شد و گفت: «ببخشید، کتاب بی‌شعوری دارید؟» وقتی گفتم نه، بدون این‌که حرفی بزند رفت و در را هم محکم زد. حقاً که آدم بی‌شعوری بود.

اوضاع روز به روز داشت بدتر می‌شد و مشتری‌ها هم روز به روز کم و کمتر می‌شدند. خیلی سخت بود اما بالاخره تصمیمی که نباید را گرفتم و مغازه را تعطیل کردم. با خودم عهد کردم که دیگر سمت کتاب و کتاب‌خوانی و این چیزها نروم.

احساس می‌کردم سی سال عمرم را صرف هیچ کردم و باید می‌رفتم سراغ یک شغل جدید، کاری که بتوانم با آن زندگی درست و حسابی دست و پا کنم.

در ابتدا به پیشنهاد یکی از دوستانم در بازار ماهی‌فروش‌ها مشغول به کار شدم. کارم خالی کردن بار ماهی‌هایی بود که می‌رسید. روز اولی که آن‌جا بودم، نگاهم به پیرمردی افتاد که از دور به سمت ما می‌آمد.

دوستم به پیرمرد نگاهی انداخت و گفت: «از ماهی‌گیرهای قدیمیه، معروفه به پیر دریا.» ناخودآگاه یاد «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی افتادم. چه کتاب خوبی بود! اما نه، من نباید به این چیزها فکر می‌کردم و سریع فکرش را از ذهنم بیرون کردم.

در بازار ماهی‌فروش‌ها یک هفته بیشتر دوام نیاوردم. کار خوبی بود اما به درد من نمی‌خورد. من باید به دنبال کاری می‌رفتم که با روحیاتم سازگار باشد. عمویم پیشنهاد داد که برای کار به میوه‌فروشی او بروم.

او می‌گفت می‌خواهد شعبه دوم میوه‌فروشی‌اش را آن سر شهر باز کند و اگر بتوانم در این مدت خودم را ثابت کنم، مدیریت آن شعبه را به من خواهد داد.

میوه‌فروشی نسبت به کار قبلی خیلی بهتر بود و کار آن‌چنان سنگینی هم نبود. یک روز عمو به شاگردش گفت: «فردا برای بار جدید برو باغ گیلاس. حواست باشه فقط سرت کلاه نره.» باغ گیلاس، چخوف هم کتابی به همین نام داشت، اما نه، چخوف چه دخلی به من داشت؟ من رشته ارتباط خود با کتاب‌ها را پاره کرده بودم و نباید به آن‌ها فکر می‌کردم.

کار در میوه‌فروشی هم برایم دوامی نداشت. عمویم می‌گفت: «شعبه دوم که سهله، اینجور که تو کار می‌کنی همین شعبه هم تعطیل میشه.» نمی‌دانم، شاید حق با او بود.

البته شاید ناراحتی او به خاطر این بود که من میوه گران‌قیمت استوایی را جای بادمجان به مشتری داده بودم. خب، آخر به من چه که این میوه استوایی شبیه بادمجان بود؟

از میوه‌فروشی که آمدم بیرون، ناراحت بودم. در خیابان قدم می‌زدم که دیدم دم در خانه‌ای را دارند چراغانی می‌کنند. صاحب‌خانه داشت می‌گفت: «قربون دستت، می‌خوام امشب کل محل روشن باشه.» چقدر آشنا بود! آری، شب‌های روشن آن داستان بی‌نظیر داستایوفسکی. اما نه، من عمرم را با این چیزها هدر داده بودم و دیگر نباید به این چیزها فکر می‌کردم. شیطان را لعنت کردم و راهم را ادامه دادم.

جلوتر، عده‌ای مشغول بحث سیاسی بودند. با خودم گفتم خوب است بروم و نزدیک‌شان بایستم و حرفشان را گوش کنم تا یاد کتاب‌ها نیفتم. در حال گوش دادن به صحبت‌هایشان بودم که یکی آن وسط گفت: «آقا، از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخر.»

جنگ؟ صلح؟ آری جنگ و صلح، شاهکار لئو تولستوی. با خودم گفتم: «این کتاب‌ها چرا مرا ول نمی‌کنند؟» خودم را لعنت کردم که چرا به حرف‌های آن‌ها گوش کردم و راهم را ادامه دادم تا بالاخره به خانه رسیدم.

خسته و کوفته، خیاری از داخل یخچال برداشتم و شروع کردم به خوردنش. در حال خوردن خیار بودم که صدای همسرم را شنیدم که می‌گفت: «ته خیار رو نندازی رو زمین، بندازش سطل آشغال!» ته خیار، آخ چرا باید اسم یک کتاب ته خیار باشد؟ «ته خیار» هوشنگ مرادی کرمانی از اولین کتاب‌هایی بود که خوانده بودم.

آن شب همسرم پیشنهاد داد که به دیدن پدرش بروم تا او بتواند یک کار خوب برایم دست و پا کند. صبح، موقعی که می‌خواستم بروم، به همسرم گفتم: «همون پلیور منو از تو کمد بده بی‌زحمت.» همسرم نگاهی انداخت و گفت: «کجاست؟»

-تو همون کمد دیگه.

-پلیور این تو نیست.

-چی دوباره بگو؟

-پلیور این تو نیست.

این کتاب‌ها در این شرایط هم مرا ول نمی‌کنند. آخر چرا من باید با شنیدن جمله «پلیور این تو نیست» یاد «اولیور تویست» چارلز دیکنز بیفتم؟ واقعاً نمی‌دانستم باید چکار بکنم تا از فکر این کتاب‌ها رها شوم.

پدر زنم یک بنگاه املاک داشت. وقتی به دیدنش رفتم، شروع کرد از اوضاع بد امسال گفتن و گفت: «تو این چند ساله اوضاع خیلی تغییر کرده. امسال که دیگه اصلاً سال بلوا بود.» حتی موقعی که در دفتر پدر زنم بودم، هم ولم نمی‌کردند.

حالا حتماً پدر زنم باید می‌گفت بلوا، چرا مثلاً نگفت هرج‌ومرج؟ او باید می‌گفت بلوا تا مرا یاد «سال بلوای» عباس معروفی بیندازد. اعصابم خورد شده بود. هرچه سعی می‌کردم خودم را از کتاب‌ها دور کنم، نمی‌شد.

پدرزنم پیشنهاد داد مدتی آزمایشی نزد خودش در بنگاه کار کنم تا ببینیم چه می‌شود. کار در بنگاه نسبت به کارهای قبلی خیلی ساده‌تر بود. من هم تمام تلاشم را می‌کردم تا بتوانم کارم را به‌درستی انجام دهم. چند روزی به همین منوال گذشت.

یک روز، یک پیرمرد سن و سال‌دار وارد مغازه شد. دنبال خانه اجاره‌ای بود. می‌گفت: «پسرم، من دنبال یه خونه کوچیکم. فقط خودمم، کس دیگه‌ای نیست. نمی‌دونم این تنهایی تا چند سال دیگه ادامه داره.»

ناخودآگاه زیر لب گفتم: «صد سال.» پیرمرد خنده‌ی تلخی کرد و گفت: «صد سال دیگه تو هم دور از جونت زنده نیستی پسرم، چه برسه به من!» این را گفت و از مغازه خارج شد. بیچاره نمی‌دانست من اصلاً جواب او را نداده‌بودم. من یاد «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز افتاده بودم.

کارم به‌جایی رسیده بود که با کوچک‌ترین اشاره‌ای یاد کتاب‌ها می‌افتادم. حتی اگر فقیری می‌آمد و می‌گفت: «به من بدبخت بینوا کمک کنید»، بی‌شک یاد «بینوایان» ویکتور هوگو می‌افتادم. کار در بنگاه پدرزنم هم برایم سودی نداشت. پدر زنم می‌گفت: «تو این‌کاره نیستی، اصلاً دل به‌کار نمی‌دی.» احساس بدی داشتم. احساس می‌کردم زندگی‌ام در این سال‌ها توسط کتاب‌ها بر باد رفته.

بفرما،«بر باد رفته» مارگارت میچل، این هم یک کتاب دیگر. حالم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. زدم به دل خیابان. در خیابان، انقدر ذهنم درگیر بود که متوجه نشدم و ناخواسته به یک عابر پیاده برخورد کردم.

عابر پیاده با عصبانیت گفت: «هوی عمو، جلو تو نگاه کن! مگه گاوی؟» فکر نمی‌کردم یک روز گاو هم مرا یاد یک کتاب بیندازد. «گاو» غلامحسین ساعدی. از عابر پیاده عذرخواهی کردم و به راهم ادامه دادم.

با خودم گفتم: «دیگر کارم تمام است.» نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم که ناگاه در خیابان فرشید را دیدم. فرشید را از دوران دانشگاه می‌شناختم. آن زمان‌ها تازه به استخدام آموزش و پرورش درآمده بود.

وقتی از اوضاع و احوالش و این‌که الان کجاست پرسیدم، فرشید جواب داد: «هنوز مدرسه سیدیم. الان چند سالی هست که مدیر مدرسه‌ام.» حتی موقع صحبت با فرشید هم رهایم نمی‌کرد. آخر چرا باید فرشید مدیر مدرسه شود و چرا باید این را به من بگوید تا مرا یاد «مدیر مدرسه» جلال آل احمد بیندازد؟ ناخواسته همان‌جا آه از نهادم بلند شد.

فرشید با تعجب پرسید: «چی شده؟» و من هم کل قضیه را برایش تعریف کردم. حرف‌هایم که تمام شد، فرشید پرسید: «کتابداری بلدی؟»

-کم‌وبیش آره، چطور مگه؟

-آخه یکی از دوستان برای یک کتاب‌خونه دنبال یک کتاب‌دار می‌گشت. حقوقش هم بد نیست. تو هم که کارت تقریباً همینه. بذار یه صحبتی باهاش بکنم، ببینم چی می‌شه.»

از خوشحالی داشتم بال درمی‌آوردم. کاری پیدا کرده بودم که به روحیاتم می‌خورد. همان شب فرشید زنگ زد و قرار را گذاشت. الان خدا را شکر چند سالی هست که در همان کتاب‌خانه مشغولم.

بعد از این ماجرا بیشتر به این حقیقت پی بردم که ما از کتاب‌ها رهایی نداریم و زندگی بدون کتاب‌ها ممکن نیست. هرچقدر که تلاش کنی، نمی‌توانی از آن‌ها فرار کنی، چون آن‌ها در گوشه و کنار زندگی‌ات جای گرفته‌اند.

مخصوصاً اگر با کتاب‌ها بزرگ شده باشی و آن‌ها را زندگی کرده باشی. وای، که دنیای بدون کتاب‌ها چقدر بی‌روح و کسل‌کننده است.

پایان

برای خواندن سایر مطالب اینجا کلیک کنید

سالار سنچولی

طلبه علوم دینی نویسنده و طنز نویس انشالله خدا از نوشته هام راضی باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا