داغ ترین‌هانثر طنز

پترس فناکار

پترس فناکار

– منتشر شده در مجله سه نقطه

 

سخنی با خوانندگان

  • تبصره 1: خواننده محترم حق ندارد بپرسد این نوشته در باب چیست؟ باید خودش بخواند و سپس خودش نتیجه‌گیری کند.
  • تبصره 2: خواننده محترم حق ندارد بپرسد که چرا نگارنده تبصره می‌زند.

خودِ سخن

پترس پسری شجاع با انگشتانی بسیار قوی بود که مثل همه هم‌نسلانش عادت داشت در هر سوراخی سرک بکشد.

  • تبصره 3: خواننده محترم باید سوراخ را در معنی عام آن متصور شود.

یک روز که پترس طرف‌های یازده شب داشت از کافه برمی‌گشت ناگهان صدای چکیدن قطره‌های آب به گوشش رسید. به سد که نزدیک شد دید شکافی در سد ایجاد شده و آب شبیه ماشین آب‌پاش پلیس لندن از آن خارج می‌شود.

  • تبصره 4: خواننده محترم حق ندارد بپرسد که چرا وسط شهر و در مسیر کافه تا منزل سد وجود دارد.

پترس بی درنگ به یاد گفته مادرش افتاد که همیشه می‌گفت: خدایا منو بکش! از دست این بچه و باباش راحت کن! لذا اعتنایی نکرد و مثل همه هم‌نسلانش به ندای درونش اکتفا کرد و تصمیم گرفت سرک بکشد. او قبل از اینکه شکاف سد را مسدود کند، با انگشتان قدرتمندش قفل گوشی‌اش را باز کرد. سلفی انداخت. استوری‌ گذاشت. امیتاز این مرحله را کسب کرد. سپس با خیال راحت جلوی فشار آب را گرفت. پسرک چند دقیقه‌ای در این حالت بود تا اینکه پدرش از راه رسید. پدر بدون اینکه توضیحی بخواهد، از منجلابی که پسرش برای خودش ایجاد کرده اظهار تاسف کرد و گفت: مگه فردا کلاس نداری؟ پس چرا هنوز بیداری؟ زود باش بیا خونه. پدر این را گفت و رفت. پترس که از درک متقابل پدرش شگفت زده شده بود، انگشتش را از شکاف بیرون آورد و با کف دست محکم به پیشانی‌اش کوبید. او همزمان داشت به این موضوع فکر می‌کرد که چرا پدرش این ساعت، دارد از خیابانی که کافه‌های شهر در آن هستند به سمت خانه می‌رود؟ همین یک لحظه غفلت باعث شد شکاف سد کمی بزرگتر شود. حالا پترس مجبور بود با دو انگشت جلوی شکاف را بگیرد.

  • تبصره5: خواننده محترم باید متوجه باشد که در آن دست پترس، گوشی موبایل قرار داشت؛ لذا برای کوبیدن به پیشانی از دستی که شکاف سد را پوشانده بود استفاده کرد.

چند ثانیه بعد یکی از بچه‌محل‌ها از دور پترس را دید که پایین سد نشسته. بدون این‌که نزدیک شود از همان‌جا با صدای بلند فریاد زد: بالا بالاها ببینمت! پترس دستش را از شکاف بیرون آورد و به نشانه نوکرتم بالا برد. او همزمان به این موضوع فکر می‌کرد که چرا پدرش داشت از خیابانی که کافه‌های شهر در آن هستند به سمت خانه می‌رفت؟ این غفلت کافی بود تا شکاف سد کمی بیشتر شود. ولی هنوز با همان دو انگشت، می‌شد جلوی آب را گرفت. لحظاتی بعد مادرش به او زنگ زد. این بار پترس مجبور نبود دستش را از شکاف سد بیرون بیاورد. مادرش پرسید: کجایی؟ گفت: بیرونم. پرسید: شام خوردی؟ گفت: نه. پرسید: پس تا حالا گرسنه موندی؟ وای خدا مرگم بده! زودتر بیا خونه که یه چیزی بخوری، جون داشته باشی… وقتی حرف مادرش به اینجا رسید، پترس دستش را از شکاف بیرون آورد و محکم به پیشانی‌اش کوبید. او همزمان به این موضوع فکر می‌کرد که چرا پدرش داشت از خیابانی که کافه‌های شهر در آن هستند به سمت خانه می‌رفت؟ این غفلت هم باعث شد شکاف سد کمی بزرگتر شود. حالا باید با سه انگشت جلوی فشار آب را می‌گرفت. کمی بعد یکی از همسایه‌ها به نام آقای اکبری از آن محل می‌گذشت.

  • تبصره 6: خواننده محترم باید بداند هیچ فرقی نمی‌کند کجای دنیا باشی، بالاخره یک آقای اکبری پیدا خواهد شد و اطراف شما زندگی خواهد کرد. لذا کماکان لوکیشن داستان را مطابق ذهنیت قبلی در نظر بگیرید.

آقای اکبری در حالی که داشت به گیاهان سبز و زیبای کنار جاده نگاه می‌کرد، بدون هیچ واکنشی از مقابل پترس رد شد و رفت.

  • تبصره 7: خواننده محترم باید بداند که در این دور و زمانه همسایه از همسایه خبر ندارد متاسفانه.

پترس از این که آقای اکبری بین او و برگ و بوته‌های سبز زیبای کنار جاده فرقی نگذاشته بود ناراحت شد؛ دستش را از شکاف بیرون آورد و محکم به پیشانی‌اش کوبید. حالا باید با چهار انگشت جلوی فشار آب را می‌گرفت و شرایط سخت‌تر می‌شد.

… حتما در این چند دقیقه که گذشته بود تعدادی از دنبال‌کنندگانش استوری او را سین کرده و سپس جیم داده‌اند. او تصمیم گرفت کاری کند که شکاف سد بزرگ‌تر نشود. به این نتیجه رسید که سرش را با گوشی گرم کند تا دست دیگرش هم کمتر کار کند.

  • تبصره 8: خواننده محترم باید جیم را مخفف جواب و معادل ریپلای بگیرد. همچنین انتظار می‌رود خواننده محترم از عبارت فوق، معنای کنایی سین جیم را استنباط کند.

عمه پترس نوشت: ایشالا بدرخشی عزیز دلم.

پسر دایی پترس: اتفاقا الان با بابا و مامانم داشتیم درباره تو حرف می‌‌زدیم.

همکلاسی شماره 1: دوست داشتم من هم باهات میومدم ولی هنوز بیست صفحه از جزوه رو نخوندم.

دنبال‌کننده مونث شماره 1: وای. ما که همین 1 ساعت پیش توی کافه «چیز» با هم بودیم. نگفتی می خوای بری سد؟

  • تبصره 9: خواننده محترم باید بداند چون آوردن اسم کافه تبلیغ محسوب می‌شود، به جای اسم کافه، لفظ «چیز» جایگزین شده است.

زندایی پترس: اتفاقا الآن داشتیم درباره تو حرف می‌زدیم.

آقای محمد فنایی کارشناس محترم داوری: در این صحنه خطای سد اتفاق افتاده و داور باید به هر دو کارت زرد نشون بده.

دنبال‌کننده مونث شماره 2: ما که همین نیم ساعت پیش توی کافه «چیز» پِریم پیش هم بودیم.

دختر خاله پترس: چقد سد بهت میاد!

یک تتلیتی: بگو کِی حالمو بد نکردی؟ بگو کِی راهمو سد نکردی؟

در این لحظه؛ قبل از هر کاری پترس تصمیم گرفت نفر آخر را بلاک کند و… . او معتقد بود اگر به معاشرت با این موجودات ادامه دهد، اوضاع به گونه‌ای پیش خواهد رفت که با کلنگ به جان سد خواهد افتاد و شکاف را صد برابر خواهد کرد.

  • تبصره 10: خواننده محترم باید بداند که « و…» در عبارت بالا صرفا جنبه‌ سانسور دارد چون نوشتن برخی از کلمات صورت خوبی ندارد.

دنبال‌کننده مونث شماره 3: ما که همین یه ربع پیش توی کافه «چیز» زگوند بودیم. چرا چیزی نگفتی؟

  • تبصره 11: خواننده محترم باید بداند که نگارنده بعد از زگوند را بلد نیست. در غیر این صورت دنبال‌کننده‌های مونث بیشتری را در متن می‌آورد.

پترس دیگر از خواندن این همه حرف‌های بی ربط خسته شده بود. به فکر فرو رفت. چرا هیچ‌کس آن همه انرژی ذخیره شده در پشت سد را نمی‌دید؟ چرا هیچ‌کس به سد مشکلات و مشکلات سد نمی‌اندیشید؟ چرا پدرش داشت از خیابانی که کافه‌های شهر در آن هستند به سمت خانه می‌رفت؟ چرا تمام آب را پشت سد ذخیره کرده بودند ولی جلوی سد خشک بود؟ اگر درست مدیریت می‌کردند نه شکافی ایجاد می‌شد و نه خطری جامعه را تهدید می‌کرد؟ چرا پدرش ساعت یازده شب آن‌جا بود؟

این فکرها مدام توی سرش می‌چرخید و حسابی اعصابش را به هم ریخته بود. تصمیم گرفت گوشی را کنار بگذارد. مردد بود که دستش را از سد بیرون بیاورد یا نه؟ برای این که مردد بودنش را به خوبی برای خواننده به تصویر بکشد باید پشت سرش را می‌خاراند. یک لحظه دستش را از شکاف بیرون آورد تا این کار را بکند… همین غفلت باعث شد که لازم باشد حالا با پنج انگشت شکاف را پر کند. انگشت‌های قوی پترس دیگر رمق نداشت. ظرف وجودی‌اش پر شده بود. هیچ کدام از اطرافیانش او را درک نمی‌کردند. از طرفی هنوز درباره رفتار پدرش جوابی پیدا نکرده بود. دیگر تحمل این شرایط برایش ممکن نبود. تصمیم گرفت شکاف سد را به حال خودش بگذارد و همه را به فنا دهد. وقتی دستش را از شکاف بیرون آورد، آب با فشار بسیار زیادی از سد خارج شد. انگار ماشین‌ آب‌پاش پلیس‌ فرانسه و انگلستان و چند کشور آمریکای لاتین همزمان دارند کار می‌کنند.

  • تبصره 11: خواننده محترم باید بداند که نگارنده بسیار از وضعیتی که برای پترس پیش آمده عصبانی است.
  • تبصره 12: نگارنده دیگر حق ندارد تا پایان متن تبصره بزند!
  • تبصره 13: تبصره‌ای که در حالت عصبانیت نوشته شود فاقد اعتبار است.

پترس به سمت خانه راه افتاد. در تمام مسیر به اتفاقات امروز فکر می‌کرد…

مادرش در را باز کرد. بعد از سلام و علیک و احوال‌پرسی؛ به میز شام اشاره کرد.

  • تبصره 14: منظور نگارنده از «و علیک و احوال‌پرسی»، «کجا بودی؟» است.

بوی قورمه سبزی فضای خانه را پر کرده بود. چشمانش برق زد. او عاشق قورمه سبزی بود. خستگی و بی رمقی انگشت‌ها توانش را گرفته بود. چشم‌هایش خوب نمی‌دید. قدم‌هایش را تندتر کرد. به میز که نزدیک شد، دید مادرش کوکو سبزی درست کرده. به یاد شکاف سد افتاد. با خودش فکر کرد الآن باید شکاف به اندازه شش انگشت شده باشد.

  • تبصره 15: خواننده محترم نباید فراموش کند که قورمه سبزی یک غذای اصیل ایرانی است و لزوما همه جا پیدا نمی‌شود. لذا در داستان پترس پختن قورمه سبزی محلی از اعراب ندارد. اما کوکو سبزی از وجهه جهانی‌تری برخوردار است.

چند لقمه بیشتر نتوانست بخورد. به سمت راه پله رفت تا به اتاقش برود. از پله‌ها که بالا می‌رفت همزمان به رفتار پدرش فکر می‌کرد. به بالای پله‌ها رسید. در اتاق مادربزرگ باز بود. نگاهشان به همدیگر گره خورد. مادربزرگ مثل همه هم‌نسلانش مشغول بافتن شال گردن بود. دوست داشت سر نوه‌اش را روی زانوهایش بگذارد و نوازش کند. اما شکاف سد نمی‌گذاشت. آن قدر ذهن پترس مشغول به شکاف شده بود که نمی‌توانست نگاه مادربزرگ را بفهمد. سرسری سلام کرد و رد شد.

  • تبصره 16: خواننده محترم باید بداند که مادربزرگ‌های ایرانی به جز انواع پوشاک، دستگیره قابلمه، و در برخی موارد لیف حمام هم می‌بافند که نمایانگر برتری آن‌ها نسبت به نمونه‌ مشابه خارجی است.

هنوز برایش سوال بود که چرا پدرش در آن ساعت، در آن خیابان بود؟ می‌خواست برود و سوالش را بپرسد. یک قدم به سمت اتاق پدر برداشت. مردد بود. به سمت اتاق خودش برگشت. یادش آمد آخرین باری که مردد شد شکاف هم بیشتر شده بود. بالاخره تصمیمش را گرفت. پدر را صدا زد. پرسید: شما امشب… شما امشب در خیابان… پدر حرف پترس را قطع کرد: چرا به هم ریخته‌ای؟ انگشت‌هایت چرا ورم کرده؟ پترس نگاهی به انگشت‌هایش کرد و با خودش فکر کرد که آیا دیگر می‌توان یک نفره مشکل شکاف سد را حل کرد یا شکاف به اندازه‌ای بزرگ شده که کاری از کسی بر نمی‌آید؟ او آن قدر وقت نداشت که بخواهد مدام پاسخگوی سوالات و مشغول به دغدغه‌های شخصی دیگران باشد؛ چون این گونه زمان سپری می‌شد و شکاف سد بیشتر. پس تصمیم گرفت ابتکار عمل را به دست بگیرد تا بتواند از به فنا رفتن شهر جلوگیری کند. داستان شکاف را برای پدرش تعریف کرد. پدرش گفت: پس چرا همان موقع نگفتی؟

پترس گفت: چون به جای این که با من حرف بزنید، برای من حرف زدید.

  • تبصره 17: خواننده محترم باید این حق را برای نگارنده قائل شود که کمی هم شعار بدهد. همه‌اش که نمی‌شود سمبولیک صحبت کرد. نگارنده شکاف برداشت تا بتواند این جمله آخر را به مخاطب بگوید.

نتیجه گیری:

اگر خانواده‌ها برای کاهش شکاف عقیدتی، فرهنگی، نسلی و… به جای صحبت کردن برای بچه‌ها، با آن‌ها صحبت کنند؛ بچه‌ها به همین اندازه که ملاحظه فرمودید پر رو و بی‌تربیت خواهند شد.

  • تبصره آخر: خواننده محترم باید در نظر داشته باشد، این که ما پای‌مان را جلوی بزرگتر دراز نمی‌کردیم احتمالا بر شکاف بین نسلی دلالت نمی‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا