نثر طنزداستان کوتاهداغ ترین‌ها

موز اکوادور بدون عشق ارزشی ندارد

موز اکوادور بدون عشق ارزشی ندارد

نویسنده: امین مرتضایی

وسط بازار بودم (سِرِه گُذُر ؛ اوُنجای که پاتوقِ بیشتره خانومای هِمِدانِه) راستش از شما چه پنهان، برای خرید عیدانه عروس و دنبال پیدا کردن موز خوب و بدون لکه و سایز مناسب مجلسی رفته بودم.

بعد کلی چرخ زدن در بازار همدان بالاخره یک مغازه پیدا کردم که موز اکوادور داشت؛ یک خوشه برداشتم و نگاهش کردم که یکهو دیدم صدای گُمِه گُمِه شدیدی آمد و انگاری سقف بازار داشت روی سرمان خراب می‌شد!

زن و بچه جیغ می‌زدند و با عجله داشتند از بازار می‌رفتند بیرون و من هم اکوادور به دست، بین وسوسه‌های شیرین شیطان و عذاب‌های الهی مانده بودم فرار کنم یا نه.

در همین حین، فروشنده مغازه هم فرار کرد و یک دل می‌گفت موز را بردارم و بروم و این همه آدم پول بقیه را بالا می‌کشند و دیگر اندازه یک خوشه موزی که من بردارم و فرار کنم سهم من می‌شود.

یک دلم هم می‌گفت قرار نیست ما مردم از جیب هم دزدی کنیم چون ما مردم به جز خودمان چه کسی را داریم که بخواهیم به خاطر یک میوه اجنبی که از روز عزل تا قیامت قیمتش همیشه بالا بوده و جزو لوکس‌ترین‌های زندگی ما ایرانی‌هاست به هم ضربه بزنیم؟!

بعد از کلی دل دل کردن، تصمیم نهایی را گرفتم؛ خوشه موز را تو مُشتم فشار دادم؛ با تأسی از مردم همیشه در صحنه دور میدان مرکزی شهر که با ندای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»شون فضا رو پُر کرده بودند، با تمام قوا خوشه موز را روی میز کوبیدم و از مهلکه خودم را نجات دادم و بازار را ترک کردم.

اما قلب و روحم پیش خوشه موزی بود که رهاش کردم، آخر کلی گشتم تا همچین خوشه موزه بدون لک و خال و زردی را پیدا کنم. اونم اکوادوری… .

اکوادوری که تا به حال حتی در جام جهانی فوتبال هم باهاش روبرو نشدیم و آدم‌هایش را ندیدیم ولی موزهایشان را بارها خوردیم و همیشه برای خرید جزو اولویت‌های اول‌مان هستند.

شاید برای انتخاب مقصد سفر هیچوقت به اکوادور سفر نکنیم و پایمان به آنجا نخورد، اما از دور موزهایشان را می‌خوریم و به به چه چه می‌کنیم.

موز اکوادور

القصه! وارد خیابان اصلی شدم، ستون دود انفجار از پشت بازار و جنگنده‌های‌ در حال پرواز گیجم کرده بود.

مانند موش کارتون «تام و جری» که راه فراری از دست «تام» نداشت به این طرف و آن طرف می‌رفتم، صدای آژیر آتش نشانی و فریادهای مأمور نیروی انتظامی ‌که مردم را به آرامش دعوت می‌کرد توی مغزم می‌‌پیچید.

از جمعیت انبوهی که «الله اکبر» می‌گفتند، پیرمرد و پیرزنی را دیدم که خیره شده بودند به جنگنده‌ها و با مشت‌های محکم و صدای بلند شعار می‌دادند. انگاری که خلبان جنگنده آسمان آنها را می‌بیند و می‌خواستند خشم‌شان را نشان بدهند.

با دیدن پیرمرد و پیرزن لبخندی روی لبم آمد و از لابلای جمعیت خودم را به تاکسی و به خونه رساندم.

به همسرم زنگ زدم و گفتم: «کم مونده بود شهیدِ موزهای موزدور اجنبی بشم امروز و در این اوضاع کسادی ازدواج بیوه بشی.»

او هم طبق معمول از روی خواستن زیاد بهم گفت: «لال نشی ایشالا. موز اکوادور بدون تو رو می‌خوام چکار؟!»

این شد که عیدانه عروس ما بدون موز شد، اما همین اتفاق باعث شد بفهمم که چقد زندگی کوتاه است و در حالی که ما در ایران با ترکش و موشک و جنگنده دست و پنجه نرم می‌کنیم، اکوادوری‌ها مشتری خوب‌شان را یاد نمی‌کنند و حتی ما رد به بذر و دانه‌ی موزشان هم حساب نمی‌کنند وای کاش می‌دانستند ما ایرانی‌ها چقدر به این محصول صادراتی‌شان تعلق خاطر داریم.

در آخر اینکه از همسرم هم یاد گرفتم موز بدون عشق معنایی ندارد. حتی اگر بدون لک و خال و اکوادور باشه.

پایان

بخش «نثر طنز» قلمه را دنبال کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا