شعر طنزداغ ترین‌هامثنوی

بازی چه کنی با دم این شیر؟

بازی چه کنی با دم این شیر؟

شاعر: رحیمه مهربان
تصویرگر: مسعود شجاعی طباطبایی

اسطوره‌ی مطرود سفاهت
ای لکه‌ی ننگ بشریت

زانو زده در محضرت ابلیس
داده‌ست به تو دست شراکت

در پیش تو پس داده بسی درس
در واحدِ آشوب و شرارت

بر گِردِ تو، اوباش و اراذل
سرگرم به انواع رذالت

خونخواری و خون‌ریزی و جانی!
شیطان مجسم به تو لعنت!

دل میبری و چشم و جگر هم
جانِ بشر، اسباب تجارت!

بازی چه کنی با دم این شیر؟

تشبیه به حیوان نکنم، نیست
بر ساحتشان قصد جسارت!

پا تا به سرت، عین فضاحت
سر تا قدمت عین نجاست

کفاره دهد وقت تماشات
هم زالو و هم زردک و ذرت

پرونده اعمال تو قیری‌ست
از کثرت اجرام جنایت

مشغول به هر خبط و خباثت
همواره در اوقات فراغت

هر لحظه، سرِ منقل و بافور
هر لحظه به صد حالی و حالت

«نابودی صد در صدی ما»
صدبار، چه شکلی؟ به چه سرعت؟

غرقی تو در اوهام و خیالات
کمتر بنما زِر زِر و صحبت

شیرند همه ارتشیانت
تاریخ گذشته، ته پاکت!

رستم پی تسلیم نباشد
در معرکه‌ی جنگِ پت و مت

در عرصه‌ی سیمرغ ندارد
جایی مگسِ اِف. سی‌ و پنجت

دوران بزن درو تمام است
برپا شده دوران قیامت

هم بسته شود تنگه‌ی هرمز
هم باز شود باب غرامت

یک موی دُم گربه‌ی ما را
جان تو نیرزد به خسارت

ذراتِ اورانیومِ ما هم
تغلیظ شود تا ته غلظت!

بازی چه کنی با دم این شیر؟
اسطوره‌ی انواع حماقت

در قعرِ دلِ تنگه هرمز
دلتنگ، دو صد کوسه برایت!

پایان

بخش «شعر طنز» قلمه را دنبال کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا