داستان کوتاهتیتر یک

کتی که می خواست شلوار باشد

کتی که می خواست شلوار باشد

نویسنده: پونه غلامی

در زمان‌های نه خیلی قدیم در واقع در همین چند سال اخیر در سرزمینی نه چندان دور بلکه همین دو تا چهارراه آن طرف‌تر، یک آدمی زندگی می‌کرد که یک دست کت و شلوار داشت و هر روز آن را می‌پوشید و تا شب که برگردد کت و شلوار تنش بود.

کت از اینکه بالانشین بود و بیشتر مواقع به جالباسی دفتر کار آویزان بود و همیشه مجبور نبود در خدمت آدم باشد و تا کسی در می‌زد، آدم آن را تنش می‌کرد به شلوار فخرفروشی می‌کرد.

در واقع شلوار را داخل لباس به حساب نمی‌آورد. تا اینکه هوا در شهر گرم شد. کولرها و اسپیلیت‌ها و یکی پس از دیگری سرمایش‌سازها روشن شدند.

ناگهان ناترازی انرژی بی‌داد کرد. بیشتر روزها تعطیل بود. یا اگر باز بود، برقشان یا در خانه قطع بود یا سر کار.

خلاصه آدم کت و شلوارپوش قصه ما، تصمیم گرفت کت را در کمد بگذارد. اما چه بگویم چه نه، مطمئن باشید که مجبور بود شلوار را بپوشد.

حالا هر روز کت حسرت روزهای باشکوه قدیمش را می‌خورد و فکر می‌کرد دمده شده و صاحبش آن را دوست ندارد. از بی‌توجهی هر روز و خاک‌خوردن‌های داخل کمد خسته شد خصوصا که هر شب شلوار خسته از راه می‌رسید و نا نداشت حرف بزند.

او وسط تعریف اتفاقات روز ،صدای خروپفش کمد را در هم می‌پیچید.

داستان کتی که می خواست شلوار باشد

حسادت‌های کت شروع شد و کار به جایی رسید که تصمیم گرفت اوضاع را تغییر دهد.

او گشت و گشت تا یک خیاط زبردست و ماهر پیدا کرد. او خودش را به تیغ خیاط سپرد تا سر و صورت را تغییر دهد و با یک پیکرتراشی ناب خودش را به روز کند و چهره جدیدی به نمایش بگذارد.

او هرچه در این سال‌ها در جیب‌هایش ذخیره کرده بود را به خیاط داد. خیاط هم به او نگفت ممکن است همین کت بودن را هم از دست بدهد چون برق پول‌های کت چشمش را گرفته بود.

خیاط قیچی را برداشت. کت در هوا و هوس شلوارشدن پاره پاره شد. وقتی خیاط کارش تمام شد کت با همان تتمه توان به‌جا مانده از جراحت‌ها خودش را به آینه رساند و در کمال ناباوری دیگر کت نبود و یک شلوار شده بود.

اما یک پایش کوتاهتر بود چون پارچه‌اش کم آمده بود. دور جیب‌هایش هم ناجور و وصله‌دار بود چون خیاط وقتش تمام شده بود و باید سراغ مشتری بعدی می‌رفت.

کت نالان و خسته به خانه بازگشت اما خودش را در اعماق کمد پنهان کرد. شلوار که آن شب خیلی خسته بود حتی متوجه نبود کت، روی چوب رختی هم نشد.

کت تا صبح از درد زخم و قیافه ناجورش ناله کرد اما صبح، بعد از رفتن شلوار، به نزد خیاط بازگشت و خیاط را با تهدید به شکایت، وادار به اصلاح خرابی‌ها کرد.

خیاط هم دوباره قیچی به دست گرفت و پاهای شلوار را کوتاه و یک اندازه کرد و جیب‌ها را هم برداشت. کمرش را هم کشی کرد. حالا کت مجلسی قصه ما تبدیل به شلوارک خانگی شد و چون مجانی هم کار انجام شده بود چاره‌ای جز پذیرش شلوارک شدن نداشت.

او به کمد بازگشت و نقشه کشید با شلوار حرف نزند تا او فکر نکند از شلوارک برتر است. شلوارک حتی جواب سلام شلوار را هم نداد. حالا مطمئن بود استفاده خواهد شد و روزهای شکوهش بازخواهد گشت.

همین هم شد، آدم با دیدن او روی چوب رختی ابتدا تعجب کرد چون هیچوقت شلوارک نداشت اما چون کس دیگری آنجا نبود فکر کرد مال خودش است و آن را پوشید. لحظه پوشیده شدن باز هم چه فخری فروخت به شلوار خسته از راه رسیده.

شلوارک در حال و هوای جدیدش بود که ناگهان آدم خودش را با همه وزنش روی مبل ولو کرد. شلوارک تا به حال چنین فشاری را نچشیده بود اما حرفی نزد.

در حرکت بعدی آدم برای اجابت مزاج به دستشویی رفت جایی که کت هرگز آن‌جا را ندیده بود چراکه همیشه قبل از ورود او را جایی آویزان می‌کرد.

کت شلوارک شده که عادت به فضای دستشویی نداشت مدت طولانی مجبور به تحمل انواع صداها و بوها شد. شب هم درست نتوانست بخوابد چون زیر فشار وزن آدم داشت له می‌شد.

روز بعد وقتی آدم می‌خواست به سر کار برود شلوارک را گوشه‌ای پرت داد و شلوار را پوشید. این توهین خارج از تحملش بود، بنابراین گشت و گشت و گشت تا خیاط قابلی پیدا کرد که او را دوباره کت کند اما کتی جدید.

خیاط قابل، پول زیادی بابت این کار می‌خواست و شلوارک مجبور شد به شلوار رو بیندازد و از او پول قرض بگیرد. شلوار هم هر چه پس‌انداز داشت به او داد تا حالش بهتر شود.

شلوارک دوباره زیر تیغ خیاطی رفت و اینبار تبدیل به یک کت بدون یقه و بدون آستین با قدی کوتاه شد. او فکر کرد تمام مشکلاتش حل شده و حالا هم به درد تابستان و گرما می‌خورد و هم به روز شده است.

آدم شب با دیدن کت کوتاه و کوچک و بدون آستین و یقه فکر کرد اشتباهی تکه‌ای از لباس‌های کودکی‌اش به کمد برگشته است.

برای همین کت را به اولین کودک کار سر چهارراه داد و در حالیکه هنوز شلوار را به پا داشت از او دور و دورتر شد.

پایان

بخش «داستان کوتاه» قلمه را دنبال کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا