چشم دل باز کن که جان بینی
چشم دل باز کن که جان بینی
نویسنده: پونه غلامی
یادم میآید وقتی بچه بودیم، نقاشی میکشیدیم، البته منظورم ما دهه شصتیها هستیم.
واقعا نمیدانم این دهههای جدید هم نقاشی میکشند یا به لطف فضای مجازی آن هم دِمُده شده.
بگذریم، آنقدر نقاشیمان شبیه واقعیت نبود و یا شاید یک جور مد آن روزها بود (آن زمان ما هم مد داشتیم) که مجبور بودیم کنار تصویر سیب بنویسیم «سیب» یا کنار نان بنویسیم «نان».
زمان گذشت و بزرگ شدیم و رسیدیم به اکنون. حالا هم احتمالا همان آدمهای دهه شصتی و پنجاهی که بار سنگین مدیریت شهر را به دوش میکشند، همان کار را در شکلی دیگر به راه انداختهاند اما اینبار نمیدانم دلیلش مد است یا زبانم لال، رویم به دیوار آن یکی (یعنی شبیه نبودن).
حتما شما هم دیدهاید در جای جای شهر کم تردد، پاک، تمیز و بیحاشیه تهران که در آن تمام آدمها خوشحالاند و از صبح تا شب فقط میخورند و میخوابند که لقمه نانی بیشتر به دست نیاورند، علامتی نصب شده «تهران دوست داشتنی»!
بگذریم که کنار سیب چرا باید بنویسیم سیب اما نمیدانم اگر جیزی آنقدر دوست داشتنی است چرا باید به گردنش هم آویزان کنیم «آهای ملت من دوست داشتنیام».
مُشکی که خود نبوید و عطارش بگوید چجور مُشکی است؟ من که رفتم سراغ حضرت سعدی تا از ایشان بپرسم.
متاسفانه ایشان هم نفرموده بودند چه جور مُشکی است، تنها اکتفا کردند به همین که نباید عطارش بگوید و باید خودش ببوید.
شاید هم کودکی نزیستهای در هم دورهایهایمان هست که حالا ناخودآگاهشان آن را در قالب کاردستی غولآسای «تهران دوست داشتنی» بروز داده است.
البته انصاف به خرج دهیم خیلی بهتر از آن مهدکودک بزرگسالان است که تصاویرش فضای مجازی را درنوردید و در آن همدورهایهامان کودکی نزیسته را در یک مهد تبدیل به زیسته کردند.
چشم دل باز کن که جان بینی/ آنچه دوست داشتنی است آن بینی
بگذریم، گفتم ناخودآگاه، یاد صحبتهای استادان روانپزشکی افتادم که بله ما جایی در ذهنمان داریم که نه تنها نصفش بلکه تمامش زیرزمین است و تنها قلهاش بیرون است و راههای معدودی برای گول زدن ایشان هست که سادهترینش تکرار زیاد است.
مثلا اگر شما واقعا مثل بیشتر مردم از کرفس متنفرید برای اینکه به ناخودآگاهتان بقبولانید که دوستش دارد و این یک توهم بیش نیست، هر روز و روزی صدها مرتبه باید تکرار کنید «من کرفس را دوست دارم» و اما بالاخره روزی تسلیم خواهد شد و خواهد گفت «جهنم، باشد کرفس را دوست دارم دست از سرم بردار» و شما ناگهان و بیاختیار صبحها اشک شوق ریزان با چاییتان کرفس را عاشقانه میبویید و گاز میزنید.
حالا شاید حکایت ما هم همین است آنقدر تکرار میکنیم «تهران دوست داشتنی» شاید به حول و قوه الهی مسائل و مصائب تهران هم حل شود و برود پی کارش.
اگر جواب دهد میتوانیم برویم سراغ حل مشکلات ناترازی انرژی. اینبار در تمام کشور مجسمههای غولپیکری بسازیم که «تراز انرژی حالش خوب است» و به همین راحتی غول بیشاخ و دم کمبود و ناترازی انرژی را سر و دم میشکنیم.
راستی چرا آنقدر مجسمه «تهران دوست داشتنی» بزرگ است؟ چرا آنقدر نخراشیده است؟ با آن میزان از حجم ماده میشد تعداد بیشتری از آن ساخت تا سریعتر روی ناخودآگاه ملت تاثیر بگذارد.
تازه از نزدیک هم اصلا خوانده نمیشود. فقط باید از دور نگاهش کرد. شاید باید کنارش مینوشتند از دور نگاهم کنید مگر عکس پروفایلتان از نزدیک شبیه شماست؟!
شاید هم میخواستند مصداق برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم باشد نمیدانم.
شاید هم ذهن من در بی برقی تابستان از گرما مسموم شده است. هر چند به لطف و کرم خداوندی گرمای تابستان رخت میبندد تا سرما بیاید و ناترازی با یک دریبل کشویی برق را پشت سر بگذارد و به حامل بعدی انرژی یعنی گاز برسد.
به هر حال از ما گفتن بود این ناخودآگاه به این مفتیها گول نمیخورد.
من خودم دو سالی هست روزی صدبار میگویم از شنبه ورزش میکنم اما هنوز آن شنبه نیامده است.
اما سنگ مفت و گنجشک مفت، پاییز نزدیک است تابلوهای هوای پاک را سفارش دهید.
پایان
برای خواندن سایر مطالب اینجا کلیک کنید
