ترامپ حتما یه چیزی زده
ترامپ حتما یه چیزی زده!
نویسندگان: نیلوفر حسینخانی و فاطمه مردانی
تصویرگر: شهرام شیرزادی
«خبر جنگ را از رفیق نویسنده شنیدن خوش است»
روایت «نیلوفر حسینخانی» از ساعات اولیه حمله متجاوزانه آمریکا و اسرائیل به ایران:
برای رفیق نویسندهام: رفیق جنگی من شلوار پلنگی من «فاطمه مردانی»
چهل سالم که شد فهمیدم آدم باید رفیق نویسنده داشته باشد نه رفیق روزهای خوش و خنده و سفر، رفیقی که کلمه را بفهمد، بنویسد و بخواند.
چهل سالم که شد فهمیدم رفیق نویسنده، رفیق نیمهراه نیست، تا ته مسیر فهمیدن را با تو میآید و همانجا که فهم به بلوغ میرسد، با تو به تماشای جهان مینشیند.
حالا تصور کن یکی از همین رفیقهای نویسنده را صبح شنبهٔ نهم اسفند زابهراه کردهای تا برایش توضیح دهی که من امروز را سرکار که نرفتهام، گلمژه هم زدهام و فلان نویسنده هم احوالات مرا دچار تشنج از نوع ضربدری کردهاست یعنی همزمان دست راست و پای چپم به لرزش افتاده است.
دائم هم عذرخواهی میکنی که ببخش از خواب بیدارت کردم و او با صدایی گرفته سعی میکند تورا از امری مطلع کند، اما تو این مکث میان صداکردنهای تورا به حساب خوابآلوده بودنش میگذاری و با اشتیاق ادامه میدهی، توضیح دهی که برای اینکه پوز مبارک این نویسنده را به خاک بمالم، متنی نوشتهام که چون تویک منتور و یک کوچ قابل قبول هستی و همقلم طنز داری باید متن را برایت بخوانم تا تحلیل کنی.
رفیق نویسندهات هم چندبار به آرامی تورا صدا میکند و تو این صدا کردن آهسته را به حساب شغلش میگذاری، نهتنها وقعی نمینهی بلکه با شور و حرارت بیشتری از او میخواهی ساکت باشد تا متن را بخوانی.
اواسط متن درست جایی که کلمه ضربه را با صدای بلند میخوانی، رفیق نویسندهات با لحنی جدی میگوید: «چندلحظه صبر کن»، تو هم اینکه با همه اینکه به مذاقت خوش نمیآید، به قاعده چندثانیه سکوت میکنی، میگوید: «میدونستی ترامپ زده!؟»
تو شنیده نشنیده ربط این جمله را به متنت نمیفهمی و با اصرار ادامه میدهی.
اما درست در اواخر متن با تعجب میپرسی: «چه ربطی به متن من داشت!؟» و رفیق نویسندهات با لحنی متاسف، خبر شروع جنگ را به تو میدهد.
و تو در حالیکه دست چپ و پای راستت هم به رعشه متقارن افتاده، مانتو و شلوار را برعکس پوشیده و راهی مدرسه بچههایت میشوی.
نتیجه میگیریم داشتن رفیق نویسنده خوب است حتی برای شنیدن خبر جنگی که در لحظات بیخبری، تورا شگفتزده میکند.
ترامپ حتما یه چیزی زده!
حالا این روایت را از نگاه «فاطمه مردانی» بخوانید:
گلمژه، ترامپ و چیزهای دیگر
۹/۴۵ دقیقه صبح است. با صدای آلارم دوبارهی گوشی از خواب میپرم و برای بار دهم ساکتش میکنم. «پنج دقیقه دیگه. فقط پنج دقیقه.» به ثانیه نرسیده باز خوابم میبرد.
خواب میبینم که رفتهام مدرسه و دارم با معلم زبان محمدمهیار دعوا میکنم. ناگهان صدا میآید و در خواب میگویند: «ترامپ زدددد… ترامپ زددد…» در مدرسه ولولهای برپا میشود. هرکس به طرفی میدود. من هنوز دارم سر معلم محمد مهیار داد میکشم که با صدای بلندی از خواب میپرم. همان طور خواب آلود در گوگل مینویسم: «صدای انفجار، هم اکنون، تهران.»
سایتهایی که بالا میآید به صدای انفجار اشاره کردهاند. اما تاریخها توی در و دیوار است. درست همین لحظه همسرم زنگ میزند: «الو» «خوابی؟ پاشو پاشو…» صدای جیغ خانمهای همکارش که میآید حدسم به یقین تبدیل میشود.
«ترامپ زده؟» با همان لحن قبراق و سردماغ میگوید: «بعله. بعله. دارم میرم دنبال محمد مهیار.» اخلاقش همیشه همین بوده.
ترکیب شادترین لحن و دارکترین لحظات. قطع که میکنم نیلوفر زنگ میزند. «خوابی؟ پاشو بگم چی شد. گلمژه زدم امروز موندم خونه. همین الان داشتم با فلانی حرف میزدم.»
از همه جا بیخبر است. چطور به این صدای معصوم و هیجانزده بگویم «ترامپ زده؟» وسط حرفش میپرم: «نیلوفر؟» «بعله؟» «ترامپ زده.» «ای وای راست میگی؟ ای خدااا. خب داشتم میگفتم…» و همچنان به تعریف کردن ادامه میدهد.
دلهرهام با خنده ترکیب میشود. کمی گوش میکنم. صبورانه نظرم را میگویم. و دوباره اشاره میکنم: «نیلوفر؟ ترامپ زده.» بی توجه ادامه میدهد: «ببین این به من گفت شما تو دهه چهارم زندگی… اِ اِ فاطمه واقعا ترامپ زده؟»
مسیر عصبی گوشش از خودِ «شیپور استاش» تاکسی گرفته و پشت ترافیک تلفن قبلی با هن و هن به طرف مغز در حرکت است. سیناپس به سیناپس خط عوض میکند و پس از پیچیدین در آخرین چهارراه و رسیدن به آخرین کوچه، دم پلاک «لوبِ تمپورال» پیاده میشود: «خداااایی ترامپ زده؟؟؟»
-«آره بابا همین الان صداش اومد. حالا ولش کن داشتی میگفتی.»
+ «ای وااای دوقلوها… دارم میپوشم برم دنبالشون.. وای دارم سکته میکنم. کار خدا بود گل مژه زدم نرفتم صداسیما» و ضربه آخر را وقتی میخورم که همچنان موضوع گفتگو با فلان نویسنده را ادامه میدهد.
بالاخره از تختواب بیرون میآیم. ساعت نزدیک یازده. با خودم میگویم: «ترامپ زده نت قطعه پس ورزش کنسله.» که با پیام مربیام مواجه میشوم. «فاطمه جون تماس تصویری بله برقرارهها.»
– «جداً؟ چه عالی!» با خودم میگویم: «ترامپم ول کنه این ول نمیکنه.» بیخیال روزهایی آینده، با صدای ضربات دمبل میزنیم. و این آخرین صبح آرام زمستانی من با نور دلکش آفتاب در پذیرایی است.
هرچند که «ترامپ زده؟» خیلی هم جای سوال ندارد. چون از گفتههایش کاملا مشخص است که طبق معمول باز هم «ترامپ یه چیزی زده.»
پایان
بخش «یادداشت ویژه» قلمه را دنبال کنید
