نثر طنزداغ ترین‌ها

از دروازه دولت تا تئاتر شهر

از دروازه دولت تا تئاتر شهر

نویسنده: افشین تل‌لو

آورده‌اند جناب «دولت»، برادرِ آقای «ثروت» و سرکار خانم «مکنت»، روزی در ایستگاه دروازه دولت چشمش افتاد به دوشیزه «هنر» که از قضا عازم تئاتر شهر بود.

دولت دل از کف داد و بی‌اختیار گفت: «ای زیبا هنر! رقمِ همراه خود مرا دهی تا با ابوی و مادر خدمت رسیم جهت امری به غایت خیر شما را و مر مرا؟»

هنر به غمازی و طنازی پیچید به بازی و رخ برکشید بی یاری و انبازی!

دولت راه هنر بست که: «ای دلبر خوش صورت! چه در پای تو ریزم که میل تو انگیزم؟»

هنر گفت: «ای دولت! راه خود گیر که مرا هیچ به تو شباهت نباشد. من ماه‌هاست خاک صحنه تئاتر شهر می‌خورم و تو کباب بر و بحر!

من طنازی و لفاظی می‌دانم و تو رانت و باند بازی! من کف مترو می‌نشینم و تو بر فراز کلیمانجارو!»

دولت سرآسیمه گفت: «مرا به غلامی بپذیر تا اسپانسرت گردم دور سرت گردم. آنقدر کارگردانت را سکه دهم نقش مقابلت گردم شاید که قابلت گردم. نمایشمان را در فلورانس اجرا کنم و برایت دیپلم افتخار جور کنم از کانبرا! فرش قرمز کن پهن کنم در کن سولقون و اسکارت بخشم به آسانی در ویلایی لواسانی!»

گفت و گفت و گفت، تا دل هنر را آشفت. به صد وعده و صله هنر گفت بله!

دولت و هنر به هم پیوستند چون شرک و کیتی و حاصلش فرزندی شد به نام سلبریتی!

پایان

برای خواندن سایر مطالب طنز در سایت قلمه اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت توسط reCAPTCHA محافظت می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا